قاضى احمد تتوى / آصف خان قزوينى
1759
تاريخ الفي ( فارسى )
گرفته در بند گردانيد و جاى او را به طريف سبكرى داد و تمامى اموال و خزاين مونس خادم را ضبط نموده به بيت المال ضبط كردند . بعد از آن ، بليق را گرفت و علىّ بن بليق پنهان شد و ابو على بن مقله وزير بگريخت و خانهء او را القاهر باللّه فرمود تا بسوختند . و ابو محمّد بن مكتفى را فرمود تا زنده در ميان ديوار كردند . بعد از آن ، منادى كردند كه هركس كه از خانهء او علىّ بن بليق پيدا شود خون او هدر و مال او ديوانى خواهد بود . القصّه ، سر على بن بليق را پيش القاهر باللّه آوردند . پس القاهر باللّه فرمود تا آن سر را در طشت نهادند و پيش پدرش ، بليق ، بردند . چون سر پسر خود را ديد بسيار بگريست و بر قاتل او نفرين كرد . بعد از آن ، القاهر باللّه فرموده تا سر بليق را نيز از بدنش جدا كردند و پهلوى اين پسر نهاده پيش مونس خادم بردند . چون مونس آن را ديد يقين او شد كه او را نيز خواهند كشت پس به قاتل ايشان لعن و نفرين بسيار كرد و قاهر نيز فرمود تا سر او را نيز از تن جدا ساخته و پايش را گرفته در بازار بغداد مىكشيدند و فرياد مىكردند كه : اين است جزاى كسى كه قصد خيانت امام كند . و در همين سال ، طريف سبكرى را نيز گرفته در بند كرد . و در اين سال ، حاكم مصر ، تكين خاصه « 1 » ، وفات يافت . و از جمله وقايع اين سال آنكه مرداويج ديلمى برادر خود ، وشمگير ، را از ولايت ديلمان پيش خود خواند . در تاريخ ابن اثير مذكور است كه پسر جعد كه يكى از ملازمان مرداويج بود ، مىگفت مرداويج مرا فرمود : تو را به بلاد جبل بايد رفت و وشمگير نام برادرى دارم ، او را به لطايف الحيل پيش من آور . و مرا نصيحت بسيار كرد كه : زنهار ! هزار زنهار ! كه با او ملايمت و نرمى كنى تا صيد تو شود ، و الّا آن مرد روستايى سبع طبيعت است به هيچ وجه با آدمى رام نمىشود . القصّه ، پسر جعد گويد : چون من به آن حدود رسيدم از مردم نشان گرفته به جايى رسيدم كه وشمگير با جماعتى ديگر پايها برهنه و شلوارها ، كه مانند مرقّع وصلهها بر ايشان دوخته ، پوشيده به برنج كاشتن مشغولاند . چون نظر ايشان بر من افتاد قصد جانب من كردند . من بر ايشان سلام كردم . مقارن سلام پيغام برادرش به وى رسانيدم و از حال او ، او را خبردار گردانيدم كه چه نوع ممالك در تصرّف خود درآورده و چه سلطنتى است كه حقّ ، سبحانه و تعالى ، به او داده . چون وشمگير سخنان مرا شنيد دهان خود پرباد كرده به يك بار مانند ضرط رها كرد و گفت : اين بر ريش برادرم كه سياهپوش شده و خدمت سياهپوشان ، يعنى خلفاى بنى عباس ، مىكند . من با او ملايمت شروع كرده سخنانى كه او را خوش مىآمد مىگفتم تا كار به جايى رسانيدم كه قبول كرد كه همراه من پيش برادر خود ، مرداويج ، بيايد . چون به قزوين
--> ( 1 ) . هر سه نسخه : بكرا خاصه . به قياس الكامل تصحيح شد .